به گزارش ایرنا ، دم دمای ظهر است، آفتاب سوزان تابستان ساوه بی‌رحمانه می‌تابد؛ حجت تا آرنج دست‌هایش را در لجن فرو برده، دریچه کانال آب گرفته و انبوهی از زباله، گل و بطری‌های پلاستیکی، راه آب را بسته‌اند و بوی نامطبوع لجن در هوا پیچیده است.

چند متر آن‌طرف‌تر، خودروها عبور می‌کنند و رهگذران نگاه کوتاهی به صحنه می‌اندازند و می‌گذرند، یکی می‌گوید: «طفلک رفتگر، مجبور است با دست جوب را باز کند.» و دیگری شاید همان جمله‌ای را بر زبان بیاورد که بارها شنیده شده است: «هر کسی وظیفه‌ای دارد.» اما آیا واقعا ماجرا همین است؟

حجت سرش را بالا می‌آورد، لبخند کوتاهی می‌زند و می‌گوید: «چاره‌ای نیست، جوب گرفته بود، گفتند بازش کن، بدون بیرون آوردن آشغال‌ها که راه آب باز نمی‌شود، بالاخره یک نفر باید این کار را انجام بدهد.» دست‌هایش دوباره در لجن فرو می‌رود و او فرصت چندانی برای فکر کردن ندارد، زباله‌ها منتظر نمی‌مانند و شهر هم باید تمیز بماند.

شهری که تمیزی‌اش دیده می‌شود، اما پاکبانش نه

ما اغلب نتیجه کار رفتگران را می‌بینیم؛ خیابان تمیز، جدول‌های پاکیزه و سطل‌های خالی، اما کمتر کسی لحظه‌ای به این فکر می‌کند که این تمیزی چگونه به دست می‌آید.

پشت هر خیابان تمیز، دستی است که کیسه زباله را جابه‌جا کرده، جارویی که ساعت‌ها روی آسفالت کشیده شده و مردی که گاهی برای بیرون آوردن زباله از یک کانال آب، تا آرنج در لجن فرو رفته است.

پشت هر خیابان تمیز، دستی است که کیسه زباله را جابه‌جا کرده، جارویی که ساعت‌ها روی آسفالت کشیده شده و مردی که گاهی برای بیرون آوردن زباله از یک کانال آب، تا آرنج در لجن فرو رفته است.

رفتگرها از آن دست آدم‌هایی هستند که وقتی کارشان را درست انجام می‌دهند، کمتر دیده می‌شوند؛ اما کافی است چند ساعت کار نکنند تا نبودنشان به چشم بیاید و شاید عجیب‌ترین تناقض همین باشد؛ پاکبان زمانی بیشتر دیده می‌شوند که شهر کثیف باشد.

حجت و همکارانش می‌گویند بخش سخت کار، فقط جمع‌آوری زباله نیست؛ بی‌مبالاتی شهروندان، کار آنها را چند برابر می‌کند، زباله‌هایی که در خیابان رها می‌شوند، بطری‌هایی که داخل جوی آب می‌افتند، کارتن‌هایی که کنار باغچه‌ها پراکنده می‌شوند و کیسه‌هایی که پاره شده و محتویاتشان در معبر پخش می‌شود.

پاکبان‌ها از معتادان و زباله‌گردهایی هم می‌گویند که شب‌ها پیش از آنها سراغ کیسه‌های زباله می‌روند؛ بطری، کارتن و حتی مواد غذایی را جدا می‌کنند و گاهی زباله‌ها را در اطراف خیابان رها می‌کنند.

یکی از پاکبان‌ها می‌گوید: «ما بیشتر ساعات زندگی‌مان در خیابان می‌گذرد، چیزهایی می‌بینیم که مردم عادی نمی‌بینند.» شب برای بسیاری از شهروندان پایان یک روز کاری است، اما برای پاکبان‌ها آغاز شیفت دیگری است.

تصویر خبر

ساعت چهار صبح؛ شهر خواب است و جارو بیدار

اگر یک شب بی‌خوابی سراغتان آمد، کافی است ساعت سه یا چهار صبح از خانه بیرون بزنید، آن وقت صدای خِش‌خِش جارو را خواهید شنید، مردی با لباس نارنجی، چکمه‌های پلاستیکی و جارویی بلند، خیابانی را تمیز می‌کند که چند ساعت بعد هزاران نفر از آن عبور خواهند کرد؛ بی‌آنکه بدانند چه کسی پیش از طلوع آفتاب آن را برایشان آماده کرده است.

او در خیابان تنها است؛ اما ذهنش پر از دغدغه‌هایی است که در میان صدای جارو گم می‌شود، دوری از خانواده، خستگی، کار شبانه و فرصت اندکی برای بودن کنار فرزندان.

او در خیابان تنها است؛ اما ذهنش پر از دغدغه‌هایی است که در میان صدای جارو گم می‌شود، دوری از خانواده، خستگی، کار شبانه و فرصت اندکی برای بودن کنار فرزندان.

یکی از آنها می‌گوید: «ما بیشتر ساعات زندگی‌مان را در خیابان هستیم. کمتر پیش می‌آید فرصت کنیم کنار خانواده باشیم.» پشت این جمله، خانواده‌ای قرار دارد که سهمش از حضور پدر، شاید چند ساعت محدود در هفته باشد.

آرزویی کوچک برای یک زندگی معمولی

حجت آرزوی بزرگی ندارد، می‌گوید دوست ندارد تا آخر عمر پاکبان بماند، می‌خواهد پس‌انداز کند و روزی مغازه کوچکی اجاره کند؛ جایی برای فروش سمبوسه و فلافل.

برادرش سرباز است و آرزو دارد وقتی برادرش برگردد، با هم کار کنند. می‌گوید: «شاید سه سال طول بکشد، شاید بیشتر، با این حقوق، رسیدن به آرزوها زمان می‌برد.»؛ بعد مکثی می‌کند و می‌گوید: «فعلا باید کار کنیم.»

این شاید ساده‌ترین تعریف زندگی برای مردی باشد که شب‌هایش با جارو و کیسه زباله می‌گذرد؛ کار، پس‌انداز و امید به روزی که بتواند شغل دیگری داشته باشد.

«یک خسته نباشید» گاهی کافی است

پاکبان‌ها گلایه بزرگی ندارند؛ دست‌کم آنچه بیشتر از زبانشان شنیده می‌شود، انتظار یک رفتار ساده است: دیده شدن، یک خسته نباشید، یک تشکر و مهمتر از همه، کمتر زباله ریختن، چرا که شاید بزرگترین کمک به پاکبان، اضافه کردن چند کلمه محبت‌آمیز به پایان کار او نباشد؛ بلکه کم کردن زباله‌ای است که باید جمع کند.

پاکبان‌ها گلایه بزرگی ندارند؛ دست‌کم آنچه بیشتر از زبانشان شنیده می‌شود، انتظار یک رفتار ساده است: دیده شدن.

کسی که بطری را در جوی آب می‌اندازد، شاید چند ثانیه بعد آن را فراموش کند؛ اما ممکن است همان بطری چند ساعت بعد در دستان پاکبانی باشد که برای بیرون آوردنش تا آرنج در آب و لجن فرو می‌رود.

نارنجی‌پوشانی که در تقویم هم سهمی ندارند

صبح نزدیک شده و دست‌های حجت از کانال بیرون آمده و تپه‌ای از لجن و زباله کنار دریچه جمع شده و خیابان دوباره نفس می‌کشد، او دست‌هایش را می‌شوید، لباس نارنجی‌اش را مرتب می‌کند و آماده ادامه کار می‌شود.

شهر آرام‌آرام بیدار خواهد شد و مردم از خانه‌ها بیرون می‌آیند، خودروها در خیابان حرکت می‌کنند و کمتر کسی خواهد پرسید چه کسی پیش از طلوع آفتاب این خیابان را تمیز کرده است.

شاید پاکبان‌ها فراموش‌شده‌ترین آدم‌های شهر باشند؛ آدم‌هایی که وقتی کارشان را خوب انجام می‌دهند، دیده نمی‌شوند.

در تقویم، روزی به نام «رفتگر» شاید نباشد، اما هر روزی که خیابانی تمیز، جویی باز و شهری پاک داریم، بخشی از آن را مدیون دست‌هایی هستیم که شبانه و بی‌صدا کار کرده‌اند و شاید بد نباشد جمله «هر کسی وظیفه‌ای دارد» را یک بار جور دیگری معنا کنیم.

آنها وظیفه خود را انجام می‌دهند؛ ما هم وظیفه‌ای داریم، زباله را در خیابان رها نکنیم، در جوی آب نیندازیم و اگر پاکبانی را در ساعت چهار صبح، با جارویی در دست دیدیم، دست‌کم بگوییم: خسته نباشید.