بعضی آدم‌ها از جنگ برمی‌گردند، اما جنگ از آنها برنمی‌گردد. اسلحه را زمین می‌گذارند، لباس خاکی را از تن درمی‌آورند و به خانه می‌آیند، اما تکه‌ای از میدان نبرد را با خودشان می‌آورند؛ گاهی به شکل ترکش، گاهی دردی که وقت و بی‌وقت سراغشان می‌آید و گاهی شبی که تا صبح نمی‌گذارد چشم روی هم بگذارند. برای آنها پایان جنگ الزاماً همان روزی نیست که آخرین گلوله شلیک می‌شود.

«ماهی دور از آب» قصه یکی از همین آدم‌هاست؛ مسعود انجم‌شعاع که همه ناصر صدایش می‌کنند. مردی که جنگ برایش در جبهه تمام نمی‌شود و سال‌ها بعد، در خانه، بیمارستان، سفر، کنار همسر و دخترش و در بدن زخمی‌اش ادامه پیدا می‌کند. شاید همین‌جاست که عنوان کتاب معنای خودش را پیدا می‌کند؛ جایی که ناصر تصاویر جبهه را از تلویزیون می‌بیند و بی‌قرار می‌شود. دلش می‌خواهد دوباره برگردد و راوی او را شبیه ماهی‌ای می‌بیند که از دریا بیرون افتاده است. جنگ چیزی از او گرفته، اما عجیب اینکه همان میدانِ پر از زخم، جایی است که انگار بخشی از خودش را هم در آن جا گذاشته است.

اما اگر کتاب فقط روایت ناصر بود، شاید «ماهی دور از آب» چیزی کم داشت. نیمه دیگر این زندگی فاطمه است؛ زنی که قصه را روایت می‌کند و حضورش باعث می‌شود جانبازی را نه از بیرون، که از داخل خانه ببینیم.

ما معمولاً جنگ را با مردانی به خاطر می‌آوریم که رفته‌اند؛ کمتر از زنانی می‌گوییم که مانده‌اند.

فاطمه و ناصر پیش از آنکه زن و شوهری درگیر بیمارستان و دارو و درد باشند، دخترعمو و پسرعمویی‌اند که کنار هم بزرگ شده‌اند. کودکی کرده‌اند، بازی کرده‌اند و آرام‌آرام علاقه‌ای میانشان شکل گرفته که جنگ خیلی زود آن را وارد آزمونی سخت می‌کند. همین گذشته ساده و خانوادگی، رابطه‌شان را باورپذیر می‌کند. فاطمه با تصویر یک «قهرمان آماده» ازدواج نمی‌کند؛ با پسری ازدواج می‌کند که از سال‌های کودکی می‌شناسد و دوستش دارد.

بعد از ازدواج است که معنای این انتخاب، ذره‌ذره عوض می‌شود.

ترکش‌های جنگ با ناصر به زندگی مشترک‌شان می‌آیند. درد کمر و پا، مشکلات جسمی و بعدتر بیماری‌های جدی‌تر، بخشی از روزمرگی خانه می‌شوند. حتی جابه‌جا کردن یک کپسول گاز می‌تواند گلوله نزدیک نخاع را دوباره به یادشان بیاورد. جنگ دیگر حادثه‌ای در گذشته نیست؛ مهمان ناخوانده‌ای است که سال‌ها از این خانه بیرون نمی‌رود.

یکی از نقاط قوت کتاب همین‌جاست. «ماهی دور از آب» وقتی اثرگذارتر می‌شود که از اتفاق‌های بزرگ فاصله می‌گیرد و به جزییات کوچک زندگی می‌رسد؛ به مراقبت کردن، همراهی در سفر، نفس‌هایی که سخت بالا می‌آیند، ویلچر، بیمارستان و نگرانی زنی که مدام حواسش به مرد زندگی‌اش است. در سفر حج، وقتی بعضی مسافران از معطلی ناشی از وضعیت جسمی ناصر گله می‌کنند، فاطمه دلش می‌خواهد فریاد بزند مردی که امروز چند دقیقه سفر شما را عقب انداخته، سال‌ها قبل برای امنیت همین آدم‌ها جانش را به خطر انداخته است. اما ناصر فقط دست همسرش را فشار می‌دهد و از او می‌خواهد چیزی نگوید و خودش به یک «حلال کنید» بسنده می‌کند.

همین چند لحظه شاید بیش از صفحات زیادی درباره شخصیت او حرف می‌زند.

در «ماهی دور از آب» قهرمانی همیشه در میدان جنگ اتفاق نمی‌افتد. گاهی شکل دیگری پیدا می‌کند: تحمل کردن. ادامه دادن. درد داشتن و بار آن را روی دوش دیگری نگذاشتن. و در سوی دیگر، دوست داشتن کسی که می‌دانی زندگی با او ساده نخواهد بود.

تصویر خبر

رابطه فاطمه و ناصر نیز از همین جنس است. کتاب تلاش نمی‌کند عشق را فقط در جمله‌های عاشقانه نشان بدهد؛ عشق اینجا بیشتر در ماندن خودش را نشان می‌دهد. سی سال زندگی مشترک، در کنار بدنی که آرام‌آرام فرسوده‌تر می‌شود، معنای دیگری به «همسر جانباز» می‌دهد. فاطمه فقط شاهد رنج ناصر نیست؛ بخشی از آن رنج را زندگی می‌کند. نویسنده نیز در مقدمه کتاب تاکید می‌کند که پس از شنیدن روایت او تازه متوجه شده در کنار تمام دوست‌داشتن‌ها، چه سختی‌هایی را سال‌ها به دوش کشیده است.، چه سختی‌هایی را سال‌ها به دوش کشیده است.

و شاید تلخ‌ترین بخش قصه همین باشد که جنگ برای خانواده یک جانباز، ارثی ناخواسته است.

ریحانه جنگ را ندیده، اما با نتیجه جنگ زندگی می‌کند. سهم او از جنگ، پدری است که دوستش دارد و همزمان باید هر روز احتمال از دست دادنش را تحمل کند. جایی در روزهای آخر، ناصر دست دخترش را می‌گیرد و از رفتن قریب‌الوقوعش حرف می‌زند؛ درحالی‌که ریحانه هنوز امیدوار است پدر بماند. بعد از مرگ ناصر هم رابطه پدر و دختر در ذهن و زندگی خانواده تمام نمی‌شود و دلتنگی ریحانه تا کنار مزار پدر ادامه پیدا می‌کند.

اینجاست که کتاب از زندگی‌نامه یک جانباز فراتر می‌رود و به روایت خانواده‌ای تبدیل می‌شود که جنگ را سی سال پس از پایانش زندگی کرده‌اند.

پایان زندگی ناصر نیز پایان روایت نیست. تخت بیمارستان خالی می‌شود، دستگاه اکسیژن می‌ماند و لباس‌هایی که دیگر صاحبی ندارند. اما برای فاطمه، فقدان به این آسانی پذیرفته نمی‌شود. پیراهن آخر ناصر هنوز روی جالباسی است، بوی ادکلنش هنوز خاطره می‌سازد و عکس روی دیوار راهی برای برگشتن به سال‌هایی است که گذشته‌اند. در صفحات پایانی، وقتی فاطمه از سی سال زندگی مشترکشان حرف می‌زند، تازه وزن همه آنچه پیش‌تر خوانده‌ایم آشکار می‌شود؛ این زن سی سال با مردی زندگی کرده که بخشی از وجودش همیشه جای دیگری بوده است.

و شاید همین، بهترین راه برای فهم نام کتاب باشد.

«ماهی دور از آب» فقط وصف بی‌قراری ناصر برای جبهه نیست. می‌توان آن را وصف تمام زندگی او دانست؛ مردی که از میدان جنگ بیرون آمده، اما انگار بخشی از جانش همان‌جا مانده است. حتی بدنش نیز گواه همین دوپارگی است؛ بدنی در خانه و زخمی متعلق به سال‌های جنگ.

اما یک ماهی دور از آب دیگر هم در این کتاب هست: فاطمه.

با رفتن ناصر، این بار اوست که باید زیستن در جهانی را یاد بگیرد که مهم‌ترین آدمش دیگر در آن حضور ندارد. جمله‌های پایانی کتاب بیش از آنکه درباره شهادت ناصر باشند، درباره دشواری ادامه دادن‌اند؛ درباره زنی که باید بماند، ریحانه را بزرگ کند و با خاطره مردی زندگی کند که هنوز نبودنش برایش به عادت تبدیل نشده است.

«ماهی دور از آب» در ظاهر روایت یک جانباز است، اما در عمق خود درباره «امتداد جنگ در زندگی آدم‌ها» ست. درباره اینکه یک گلوله ممکن است در چند ثانیه شلیک شود، اما دردش سی سال در یک خانه بماند. درباره مردی که زخمش را با خود از جبهه آورد، زنی که آن زخم را سال‌ها کنارش زندگی کرد و دختری که بی‌آنکه جنگ را دیده باشد، سهمی از آن به او رسید.

جنگ برای بعضی‌ها با قطعنامه تمام می‌شود؛ برای بعضی دیگر، تازه از همان‌جا شکل دیگری پیدا می‌کند.

ناصر سی سال با یادگارهای جنگ زندگی کرد و فاطمه سی سال با ناصر. شاید برای همین، وقتی آخرین صفحه «ماهی دور از آب» ورق می‌خورد، آنچه بیشتر از میدان نبرد در ذهن می‌ماند، یک خانه است؛ خانه‌ای که جنگ سال‌ها پیش درِ آن را زده و دیگر هیچ‌وقت به‌طور کامل از آن بیرون نرفته است.